شرم

:: شرم

شرم بر ما. شرم بر یونان. شرم بر اتحادیه‌ی اروپا. شرم بر کل بشریت و وای بر آدمیان این دوران. کودکی در یونان، در غرب، در اروپا، بدون هیچ‌گونه امکانات پزشکی به دنیا آمد. هیچ پزشک و پرستار و مامایی نبود. حتا آب نبود که بچه را بشویند. هیچ‌کس ذره‌ای ارزش برایش قائل نشد. هیچ‌کس به این فکر نکرد که این کودک هم انسان است و حقوق اولیه‌ای دارد. هیچ‌کس برایش مهم نبود که این بچه می‌میرد یا زنده می‌ماند. این اتفاقات در سوریه یا افغانستان یا در میانه‌ی یک جنگ نیفتاد. این اتفاق غیر قابل پیشگیری نبود. این کودک را در شرایطی که می‌توانستند از او حمایت کنند، در شرایطی که همه‌ی امکانات لازم وجود داشت، در شرایطی که حتا نجات قطعیش هزینه‌ی خاصی نداشت، در مهد آزادی و شعارهای چرند برابری انسان‌ها، به حال خودش رها کردند تا بمیرد. او نمرد ولی انسانیت قطعن مرده است. کاش لااقل به اندازه‌ی حیوان‌ها برای هم‌نوعمان ارزش قائل می‌شدیم.

#Humanity_is_a_failed_experiment

منبع : امیر گوهرشادیشرم
برچسب ها : نبود ,شرایطی

خاطرات پراکنده - بخش ۱

:: خاطرات پراکنده - بخش ۱

این پست در پاسخ به یک چالش است!


نمی‌دانم چند سالم است. به نظرم هنوز احسان به دنیا نیامده. خانواده‌ی عمه‌ام از تربت جام آمده‌اند و با خودشان یک بادبادک آورده‌اند. کلی ذوق بادبادک دارم. دختر عمه‌ام قول می‌دهد که فردا ببردم بادبادک‌بازی و هواکردنش را یادم بدهد. وقتی می‌پرسم کی، همه می‌گویند وقتی صبح شد. هی می‌پرسم کی صبح می‌شود، می‌گویند وقتی بخوابی و بیدار شوی. خوابم نمی‌آید. می‌خواهم بادبادک هوا کنم. این‌قدر ذوق دارم که تا صبح نمی‌خوابم. صبحش اولین نماز صبح عمرم را می‌خوانم و چند ساعت بعد، وقتی صبحانه خوردیم، با وجود این که کلی خوابم می‌آید اصرار می‌کنم که برویم بادبادک‌بازی. می‌رویم. خانه‌یمان جاییست که این روزها قسمتی از حرم امام رضا(ع) شده. با حرم سه تا خانه فاصله داریم. به قسمت بیرونی صحن حرم می‌رویم که بادبادک هوا کنیم. یک هو من نیاز به دستشویی پیدا می‌کنم. نمی‌دانم چرا ولی هیچ‌کس خانه نیست. نمی‌دانم چرا ولی به ذهنمان نمی‌رسد که از دستشویی حرم استفاده کنیم. به بازار قالی‌فروش‌ها می‌رویم و بعد از کلی این‌طرف و آن‌طرف گشتن از دستشویی مسجد قالی‌فروش‌ها استفاده می‌کنم. این‌قدر خسته‌ام که حوصله‌ی بادبادک‌بازی ندارم. نمی‌دانم بعدش چه می‌شود.


تیر ۱۳۷۹:

تابستان است. در خانه تنهایم. بهم قول داده‌اند که می‌روند و برایم یک برادر می‌آورند! روی پایه‌ی تخت نشسته‌ام و هی برادرم را تصور می‌کنم و هی ساعت را نگاه می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم که چه بازی‌هایی می‌توانم باهاش بکنم. وقتی می‌بینمش حسابی تو ذوقم می‌خورد. «این که خیلی کوچیکه!» پدر و مادرم همیشه این خاطره را تکذیب می‌کنند و همه غیر از من باور دارند که من آن روز با مادربزرگم بوده‌ام ولی من این خاطره را کاملن شفاف در ذهنم دارم.


۱۳۸۰ یا ۱۳۸۱:

با یکی از همکلاسی‌هایم و مادرش از مدرسه به خانه برمی‌گردم. نزدیک‌های محل کار پدرم تو خیابان مولوی پایم به یک موزائیک می‌گیرد و زمین می‌خورم و چانه‌ام به یک موزائیک دیگر می‌خورد. حسابی برنده است و یک چاک بزرگ ایجاد می‌کند. هیچ درد ندارد. بلند می‌شوم و خاکم را می‌تکانم. همه تعجب می‌کنند که چرا هیچ گریه نمی‌کنم و من خیلی راحت می‌گویم «درد نداشت». 

یکی از همکاران پدرم مرا با موتورگازی به خانه می‌رساند و آن‌جا پدر و مادرم تصمیم می‌گیرند که مرا به بیمارستان ببرند که چانه‌ام را بخیه بزنند. هیچ از این ایده خوشم نمی‌آید. درد که ندارد. چرا باید بروم دکتر؟ 

به بیمارستان می‌رسیم. دکتره می‌خواهد به چانه‌ام آمپول بزند. تصور می‌کنم که سوزنش چانه‌ام را سوراخ می‌کند و به زیر زبانم می‌خورد. دلم ریش می‌شود. چرا وقتی درد ندارم باید آمپول بزنم؟ ولی من بزرگ‌تر از آنم که از آمپول بترسم. قسمت ترسناکش مرحله‌ی بعد است. نخ و سوزن بر می‌دارد و می‌خواهد جدی جدی چانه‌ام را بدوزد! تصورش هم برایم سخت است. اجازه نمی‌دهم. جیغ و داد می‌کنم. می‌گویم خودش خوب می‌شود. می‌گویم اگر می‌خواهند آن سوزن و نخ را به من فرو کنند حداقل بیهوشم کنند که نفهمم. می‌خندند. کلی دست و پا می‌زنم. پدرم و یک مرد دیگر دست‌ها و پاهایم را می‌گیرند و چانه‌ای که اولش یک بخیه بیش‌تر نمی‌خواست به خاطر جیغ و داد زیاد من و دهن باز کردن زخم چهارتا بخیه می‌خورد. هیچ‌وقت از جایش ریش در نیاوردم.


نمی‌دانم چه سالیست. به همراه خانواده‌ام هستم و با ماشین راهی شمال شده‌ایم. برای اولین و شاید آخرین بار رشت را می‌بینم. باران می‌آید. باران خیلی شدیدی می‌آید. هیچ‌وقت در عمرم چنین بارانی ندیده‌ام. از آن به بعد نه فقط رشت را با باران، که حتا باران را با رشت می‌شناسم.


در یک سفر دیگر با خانواده هستم. باز نمی‌دانم چه سالیست. مقصدمان قشم است. از یزد می‌گذریم. شب است. خوابم می‌آید. تنها چیزی که از یزد می‌بینم یک میدان کوچک است که حلقه‌ای منوریل مانند با ارتفاع حدود سه متر از سطح زمین دور تا دور آن است و یک مجسمه‌ی دوچرخه‌سوار هی آن بالا دورش می‌چرخد. بعدها چهار سال سعی می‌کنم که این میدان را پیدا کنم و نمی‌شود.


در قشم به جایی می‌رویم که می‌گویند محل تخم‌گذاری لاک‌پشت‌هاست. به ساحل که می‌رسیم یکی پیدایش می‌شود و می‌گوید که باید چراغ‌های ماشین را خاموش کنیم چون ممکن است لاک‌پشت‌ها را بترساند. بعد بهمان می‌گویند که معلوم نیست لاک‌پشت‌ها بیایند یا نه. اگر بخواهیم می‌توانیم کل شب را همان‌جا اتراق کنیم و اگر لاک‌پشتی آمد، که احتمالش هم زیاد نیست، بهمان خبر می‌دهند. به این نتیجه می‌رسیم که تخم‌گذاری لاک‌پشت‌ها دیدن ندارد و بر می‌گردیم!


در کرمان هستیم. نمی‌دانم که همان سفر است یا یکی دیگر! در یک بازار قدیمی قدم می‌زنیم و از یک بساطی مقداری گوجه فرنگی می‌خریم. این بازار برایم خیلی به یادماندنی و جالب است. نمی‌دانم چرا. یک جور خاصیست. انگار یاد بازار قالی‌فروش‌های مشهد می‌اندازدم. صحنه‌ی این بازار حسابی در ذهنم حک می‌شود. بعدها در طول چندین سفر به کرمان سعی می‌کنم پیدایش کنم و بالأخره نزدیک‌های میدان شهدای کرمان، در مهر ۹۳ پیدایش می‌کنم.


۷ دی ۱۳۸۷:

پدربزرگ و مادربزرگم از کربلا برگشته‌اند. در حیاط خانه‌یشان چندتا از مردهای خانواده دست به کار شده‌اند و گوسفندی را سر می‌برند. من هم دلم ریش می‌شود و نمی‌خواهم ببینم و هم تا حالا صحنه‌ای مثل این ندیده‌ام و نمی‌خواهم حتا یک ثانیه‌اش را از دست بدهم. انتخاب سختیست. تا تهش را بدون پلک زدن می‌بینم. تا سال‌های سال هر وقت صحبت از وجترین‌شدن می‌شود این صحنه‌ها جلوی چشمم می‌آید.


۱۳ فروردین ۱۳۹۲:

در قطار تهران به تبریز هستم و راهی مراغه. قطار خلوت است. در کوپه‌ی شش نفره‌ی ما فقط سه مسافر هست. من و یک زوج جوان. از همان اول که سوار شدند بنا را بر دروغ گفتن نهادند. کرد هستند. تقریبن مطمئنم با تعریف گشت ارشادیش هیچ نسبتی با هم ندارند. رفتارشان پراسترس و خنده‌دار است. خیلی بچگانه تلاش می‌کنند که ثابت کنند زن و شوهرند. بدون این که من چیزی بپرسم هی بر این نکته تأکید می‌کنند و داستان‌هایی می‌سازند که سر و ته ندارد. نمی‌دانم از این که دروغ می‌گویند ناراحت باشم یا از این که این‌قدر در دروغ‌گفتن بد و بی‌تجربه هستند خوش‌حال.


یلدای ۱۳۹۲: (با سعید {طامه} و حسین {خوش‌بین})

به قطار نرسیدیم. البته رفتن قطارمان را از میدان راه‌آهن تهران دیدیم. این قطار آخرین شانس ما برای رسیدن به یزد بود. به این نتیجه رسیدیم که دل را به دریا بزنیم و به جای برگشتن به کار و زندگیمان در یزد حالا که فرصتی دست داده ایران‌گردی کنیم. سه‌تا بلیت می‌گیریم به مقصد کاشان. شب را در بیدگل می‌گذرانیم.


خرداد ۱۳۹۳:

در حافظیه نشسته‌ام و یک هو حسش می‌آید که فالی بگیرم. «من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟» به طرز عجیبی بیش‌تر فال‌های حافظ من به همین غزل می‌خورد. 


۱۲ فوریه ۲۰۱۶:

در هواپیمای وین به استانبول نشسته‌ام. سمت‌راست‌ترین صندلی را دارم و کنار پنجره‌ ام. یک مرد جوان هیکلی ترک و مادرش کنارم می‌نشینند. شروع به صحبت می‌کند. اسمش محمد است. اسم مادرش خدیجه است. چه‌قدر حرف می‌زند. چه‌قدر چرت می‌گوید! می‌گوید در وین متولد شده ولی دلش با ترکیه است. می‌گوید هیچ شهری در دنیا مثل استانبول نیست. انگلیسی را شکسته و خراب حرف می‌زند و وسطش کلمات ترکی و آلمانی می‌آورد که به زور می‌فهمم. از من می‌پرسد که اهل کجایم و وقتی می‌فهمد ایرانیم با من دست می‌دهد و یک حس برادربودن اسلامی بهش دست می‌دهد. ریشش خیلی بلند است، حتا با معیار من! باز چرت و پرت می‌گوید. یک ساعت از اتحاد شیعه و سنی حرف می‌زند. چرا فکر می‌کند ممکن است من به این موضوع علاقه داشته باشم؟ چرا وقتی بی‌توجهی می‌کنم ول نمی‌کند؟ اعصابم از دستش خرد است. باورش سخت است اما واقعن دوست دارم زودتر به فرودگاه صبیحا گوکچن برسیم. هر زن بی‌حجابی را که می‌بیند زیر لب غر و لند و نچ‌نچ می‌کند و به من نشانش می‌دهد و می‌گوید «ابلیس!». ابلیس را ندیده‌ام اما ملک دوزخ قطعن کنارم نشسته. آخر اعصابم خرد می‌شود و این بار که یکی از ابلیس‌ها را نشان می‌دهد در جوابش می‌گویم که چشم‌چرانی شاخ و دم ندارد. بهش بر می‌خورد و تا آخر سفر خفه‌خون می‌گیرد.


منبع : امیر گوهرشادیخاطرات پراکنده - بخش ۱
برچسب ها : می‌کنم ,نمی‌دانم ,می‌شود ,خیلی ,می‌گوید ,می‌آید ,تصور می‌کنم ,خوابم می‌آید ,می‌گویند وقتی

کشور نوادگان مهربان اسکندر - بخش پایانی

:: کشور نوادگان مهربان اسکندر - بخش پایانی

از وقتی که قسمت قبلی این سفرنامه رو نوشته‌ام خیلی وقت گذشته و خیلی از جزئیات اون سفر یادم رفته. این از یه نظر خوبه چون باعث می‌شه مطلب کوتاه‌تر بشه و فقط چیزهایی که به اندازه‌ی کافی مهم بوده‌ان که بعد از این مدت طولانی به یاد من بمونن توش ظاهر بشن. از طرف دیگه چیز بدیه، چون نقشش در زنده‌کردن خاطراتی که فراموش کرده‌ام، وقتی بعدن می‌خونمش، کم‌تره.

به اهرید رسیدیم. نیمه‌های شب بود. یک تاکسی گرفتیم و به هتلمون که تا حدی خارج از شهر بود رفتیم. خیلی خسته بودیم. اتاق رو تحویل گرفتیم و خوابیدیم. صبح بلند شدم و رفتم که پنجره رو باز کنم و یه دوش بگیرم که آماده‌ی صبحانه بشم. به محض بازکردن پنجره حسابی غافل‌گیر شدم. نمای بیرون عالی بود. پنجره‌ی ما به سوی دریاچه‌ی اهرید باز می‌شد و اون طرف دریاچه، جایی نزدیک‌های افق، کوه‌های آلبانی بودن.

ادامه مطلب
منبع : امیر گوهرشادیکشور نوادگان مهربان اسکندر - بخش پایانی
برچسب ها : خیلی

به دنبال فانتزی‌های کودکی

:: به دنبال فانتزی‌های کودکی

من در زندگیم انتخاب‌های عجیب و غریب زیاد داشته‌ام. به خصوص انتخاب‌هایم در مورد این که کجا درس بخوانم. از دبیرستان تا همین حالا همیشه جاهایی را برای تحصیل انتخاب‌ کرده‌ام که به نظر دیگران عجیب و گاهی احمقانه بوده. بزرگ‌ترین مثالش شاید این باشد که اگر جور می‌شد واقعن به دنبال این بودم که پی‌اچ‌دی را در بوداپست بخوانم.

در این میان چندی پیش برایم پیشنهادی آمد که یک سال از پی‌اچ‌دی را در پاریس بگذرانم. از این پیشنهادها و فرصت‌ها زیاد است. اکثر دانشجویان این‌جا یک یا دو سالی را در بقیه‌ی کشورهای اروپایی می‌گذرانند. من هیچ‌وقت این‌ها را جدی نمی‌گرفتم و برایشان وقت نمی‌گذاشتم ولی این یکی متفاوت بود. این پاریس بود. پاریس برای من که قسمت مهم و جالبی از کودکیم را صرف یادگرفتن فرانسوی کردم و هر روز با اشتیاق روزنامه‌های فرانسوی را آنلاین می‌خواندم و هنوز که هنوز است ت و سنک موند شبکه‌ی مورد علاقه‌ام است، با بقیه‌ی جاها فرق دارد. خیلی خنده‌دار و غیرحرفه‌ای است ولی فقط به خاطر پاریس‌بودنش به این پیشنهاد فکر کردم و با دپارتمان مربوطه آشنا شدم و حالا احتمالن هفته‌ی دیگر در سفر به پاریس حسابی ته و تویش را در می‌آورم.

در این بین چیزی که به ذهنم آمد این است که شاید من بر اساس نفع آکادمیک و این که کجا الزامن برایم بهتر است تصمیم نمی‌گیرم. یک توجیه دیگر برای تصمیم‌های من می‌تواند این باشد که به دنبال جاهایی هستم که برایم در کودکی خاطره‌انگیز بوده‌اند یا رؤیایشان را داشته‌ام. این موضوع چندباری قبلن به ذهنم آمده بود ولی همیشه به خودم خندیده بودم و جدیش نگرفته بودم. این بار اما در تصمیمم برای رفتن به پاریس، که هنوز قطعیش نکرده‌ام، این فاکتور خیلی پررنگی بود. زندگی خوب و مرفه و راحت وین را ول کنی و یک سال به یک آپارتمان هشت نه متری در شهر شلوغ و کثیف و گران و مغرور فرانسوی‌ها بروی که چه شود؟ همه از پاریسی‌ها بدشان می‌آید! 

باز به این فکر کردم که شاید انتخاب‌های گذشته‌ام هم همین‌طور بوده. وقتی تصمیم گرفتم یزد بمانم و تهران نروم، در حقیقت شاید کودک درونم بود که یزد را از خاطرات بچگی دوست داشت. وقتی به دبیرستان حکمت رفتم شاید آن امیر دوران راهنمایی که معتاد کتابخانه‌ی بالای مسجد امام صادق(ع) و نزدیکی‌های آن دبیرستان بود بود که برایم تصمیم گرفت. من که به ای‌سی‌ام علاقه‌ی چندانی نداشتم، شاید به شوق دیدن شهر اقبال لاهوری راهی پاکستان شدم و حالا برای رفتن به پاریس هم خاطرات فرانسوی آموختن و آن فیلم انگلیسی‌زبانی که هزار بار در کودکی می‌دیدمش و در پاریس می‌گذشت است که مرا به ایل دو فغانس می‌خواند. اعصابم از این فکرها خرد شد. سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم. دلم برای آن فیلم تنگ شده بود. دوست داشتم بعد از سال‌ها و قبل از رفتن به پاریس یک بار دیگر ببینمش. به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین حالا آن فیلم را پیدا کنم و دوباره ببینم. کلی گشتم تا پیدایش کردم و دانلودش کردم. غذای چینی‌ام را گرم کردم و نشستم و پخشش کردم. خیلی با چیزی که فکر می‌کردم فرق داشت. خیلی تعجب کردم.

رودی که در فیلم بود و من دوست داشتم روزی ببینمش سن نبود، دانوب بود. داستان فیلم در وین می‌گذرد، نه پاریس.

منبع : امیر گوهرشادیبه دنبال فانتزی‌های کودکی
برچسب ها : پاریس ,شاید ,فیلم ,خیلی ,برایم ,حالا ,دوست داشتم ,برای رفتن ,همین حالا

حافظ

:: حافظ

یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور


ای دل غم‌دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور


گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوش‌خوان غم مخور


دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور


هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور


ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتی‌بان ز توفان غم مخور


در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور


گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور


حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می‌داند خدای حال‌گردان غم مخور


حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

منبع : امیر گوهرشادیحافظ
برچسب ها : مخور

پارسی گپ زنیم

:: پارسی گپ زنیم

یکی از نکاتی که بسیار سبب آزردگیم شده و به نظر می‌آید قرار است بیش از این‌ها هم بیازاردم، شیوه‌ی نادرست و نازیبایی است که چند سالیست در سخن‌گفتن بسیاری از پارسی‌زبانان، به خصوص اهالی تهران، دیده می‌شود. این که لهجه‌ی صحیح و شیوای مردمان ری و تهران رو به انقراض است و روز به روز با نسخه‌های ساده‌تر شده و محدودتری از زبان رو به رو می‌شویم به جای خود، چیزی که به من سنگین می‌آید نوآوری‌های عجیب و غریب و کپی‌برداری‌های بی‌سابقه از زبان‌های اروپایی است. به یاد دارم که چند سال پیش نوشتاری از مهدی اخوان ثالث در همین باره خواندم. در آن نوشتار به نمونه‌های تیزبینانه‌ای اشاره کرده بود مانند این که کار به جایی رسیده است که بسیاری از پارسی‌زبانان در ایران تفاوتی بین «بخشیدن» و «بخشودن» و «بخشاییدن» قائل نیستند. انگار ما برای یادگرفتن زبان خود باید کمی به خاور سفر کنیم و از همزبانان تاجیک و افغانستانیمان فن بیان بیاموزیم.

ولی چیزی که من بیش از همه دوست دارم بر آن پای بفشارم این است که زبان پارسی آهنگ و آواهای مشخصی دارد که فاصله گرفتن از آن‌ها بی‌مورد و بی‌توجیه است. لهجه‌های گوناگون به زبان ما زیبایی می‌دهند. شنیدن سخنان همزبانان در دوشنبه و هرات و شیراز و یزد و اصفهان شادی‌بخش است. همه‌ی این گویش‌ها درست هستند. همه شیوا و اصیل هستند و همه از دل زبان پارسی و مردمان پارسی‌زبان و بدون گرته‌برداری از دیگران به وجود آمده‌اند. از کرمان و بندرعباس تا مرو و سمرقند و بخارا، با هر گویش و لهجه‌ای، ما «ر» را گرد تلفظ نمی‌کنیم و «ش»یمان هم مثل کسانی که لکنت دارند یا آلمانی‌زبان هستند(!) از دهانمان بیرون نمی‌آید. جمله‌ها در پارسی با توجه به مفهوم با لحن‌های متفاوتی ادا می‌شوند و ادا کردن یک جمله‌ی پرسشی با تعجب کاملن نادرست است.

سخن گفتن به مانند انگلیسی‌ها و آلمانی‌ها و فرانسوی‌ها نه تنها به خود بالیدن ندارد، که برعکس، نشان‌دهنده‌ی سطح پایین سواد و دانش زبانی سخن‌ور است. هرگاه که در میانه‌ی زنجیر سخن پارسی یک واژه‌ی ناموزون اروپایی می‌آید نخستین برداشت درست این نیست که گوینده به یک زبان اروپایی تسلط دارد، این است که گوینده زبان مادری خود را آن‌قدر نمی‌داند که بتواند این مفهوم را برساند. آن چیز که زیباست و قابل احترام، نه ادای فرنگی‌ها را در آوردن، که درست و کامل به گویش خود سخن گفتن است. این روشی است که نشان می‌دهد گوینده شنونده‌اش را ارزشمند می‌داند و به جای تلاش برای قمپز در کردن به انتقال درست و روان گفته‌هایش می‌اندیشد. 

پس بیایید پارسی گپ زنیم و پارسی را درست گپ زنیم.


منبع : امیر گوهرشادیپارسی گپ زنیم
برچسب ها : زبان ,پارسی ,درست ,زنیم ,گوینده ,اروپایی ,زبان پارسی

لایق شیرعلی

:: لایق شیرعلی

زمین سخت کوهستان دل نرمم عطا کرده است

درشتم هر کی می‌خواند، خطا اندر خطا کرده است


به مثل کوه یک‌رویم، به سان چشمه حق‌گویم

چنین بودم، چنین باشم، که این‌سانم خدا کرده‌ است


میان کوه‌ها بگریختم از دست جبر و ظلم

به من تاریخ سنگین‌دل جفا روی جفا کرده است


جدا بودم ز هم‌خونان، که بی‌پل بود دریاها

سر کوه و سر چشمه دلم از غم نوا کرده است


امید و آرزویم سوخت مانند حنای سنگ

دوبیتی و رباعی ناله‌ام را بی‌فنا کرده است


یکی گفتی تو ایرانی، دگر گفتی تو تاجیکی

جدا از اصل خود میرد کسی ما را جدا کرده است


جهان یک روز می‌ترکد ز آه پرشرار ما

که بر ترک وطن ما را پیاپی مبتلا کرده است


Замини сахти кӯҳистон дили нармам ато кардаст,

Дуруштам ҳар кӣ мехонад, хато андар хато кардаст.


Ба мисли кӯҳ якрӯям, ба сони чашма ҳақгӯям,

Чунин будам, чунин бошам, ки ин сонам худо кардаст.


Миёни кӯҳҳо бигрехтам аз дасти ҷабру зулм,

Ба ман торихи сангиндил ҷафо рӯи ҷафо кардаст.


Ҷудо будам зи ҳамхунон, ки бепул буд дарёҳо,

Сари кӯҳу сари чашма дилам аз ғам наво кардаст.


Умеду орзуям сӯхт монанди ҳинои санг,

Дубайтиву рубоӣ нолаамро бефано кардаст.


Яке гуфтӣ ту эронӣ, дигар гуфтӣ ту тоҷикӣ,

Ҷудо аз асли худ мирад касе моро ҷудо кардаст.


Ҷаҳон як рӯз метаркад зи оҳи пуршарори мо,

Ки бар тарки Ватан моро паёпай мубтало кардаст.

منبع : امیر گوهرشادیلایق شیرعلی
برچسب ها : кардаст ,کرده ,ҷудо

مهندسی

:: مهندسی

چه‌قدر سخته! چه‌قدر رو اعصابه!

الآن ساعت حدود ۵ صبحه و من هنوز دارم سعی می‌کنم که چهارتا پکیج نرم‌افزاری رو به خورد همدیگه بدم که تمرین یه درسم تموم شه و هی خطاهای عجیب و غریب می‌گیرم. به طور همزمان هم خیلی از این که رشته‌ی اصلیم علومه و مهندسی نیست خوشحالم و از مهندسی متنفرم و هم دارم کم کم به این نتیجه می‌رسم که خیلی باید به مهندس‌ها احترام گذاشت. هر مهندس نرم‌افزاری که می‌بینین سال‌ها در شرایطی که ما ساینتیست‌ها توی صندلی یا روی تختمون لم داده‌ایم و به چخت (سقف) زل زده‌ایم و مسأله حل می‌کنیم، مجبوره با اعصاب‌خردکن‌ترین بخش‌های کامپیوتر سر و کله بزنه. 

خلاصه این که حالا این نیز بگذرد ولی

I WILL NEVER ATTEND AN ENGINEERING SCHOOL AGAIN


پ.ن: نخوایم زنبور عسل باشیم باید کی رو ببینیم؟ :-)

منبع : امیر گوهرشادیمهندسی
برچسب ها : مهندسی

ایل دو فغانس

:: ایل دو فغانس

توجه: این متن با خستگی شدید، بی‌حوصلگی و اعصاب خرد نوشته شده

Pas de problème, monsieur. C'est la vie, monsieur. Riez, monsieur.

این سه جمله رو که سه بار کلمه‌ی موسیو توشون اومده با لبخند خیلی آرامش‌بخشی بهم گفت، درست بعد از این که با عصبانیت خیلی زیاد براش توضیح داده بودم که هیچ‌کس تو کانتر چک‌این نبود که برای من کارت پرواز صادر کنه و این فرودگاه عقب‌افتاده‌ی قرون وسطایی چهارتا دستگاه چک‌این اتوماتیک هم نداره. دیدم چاره‌ای نیست. بهش یه «بن ژوغنه» گفتم و راه افتادم که یه هتل پیدا کنم برای شب.

ادامه مطلب
منبع : امیر گوهرشادیایل دو فغانس
برچسب ها : monsieur